نامیرا

مرد آرام و خونسرد به عبدالله تلخ لبخند زد. گفت:

«لعنت خدا بر آنان که ایمان شما را بازیچه‌ی دنیای خویش کردند؛ و وای بر شما که نمی‌دانید بدون امام، جز طعمه‌ای آماده در دست اراذلی چون یزید و ابن زیاد هیچ نیستید؛ حتی اگر برای رضای خدا با مشرکان جهاد کنید. آیا بهتر و عزیزتر از قرآن و حسین، یادگاری از پیامبر بر روی زمین باقی مانده است؟»

و دوباره به راه افتاد و رفت. عبدالله مستاصل ماند و اکنون ام‌وهب نیز کنارش ایستاده بود. نگاهی به او انداخت و دوباره فریاد کشید:

«صبر کن!»

مرد ایستاد و دوباره رو به عبدالله برگشت. عبدالله به سوی او رفت. گفت:

«من هم پسر فاطمه را شایسته‌تر از همه برای خلافت مسلمانان می‌دانم، اما در حیرتم که حسین چگونه به مردمی تکیه کرده که پیش از این، پدرش و برادرش، آن‌ها را آزموده‌اند و اکنون نیز به چشم خویش دیدم کسانی که او را دعوت کردند، به طمع بخشش‌های ابن زیاد چگونه به پسر عقیل پشت کردند و هانی را تنها گذاشتند. به خدا سوگند تردید ندارم که این مردم حسین را در مقابل لشگر شام تنها خواهند گذاشت و یزید به خون‌خواهی ابن زیاد خون‌ها خواهد ریخت.»

مرد آرام گفت: «آیا حسین این‌ها را نمی‌داند؟!»

«اگر می‌داند پس چرا به کوفه می‌آید؟»

مرد گفت: «او حجت خدا بر کوفیان است که او را فرامی‌خوانند تا هدایتشان کند.»

عبدالله گفت: «چرا در مکه نماند، آن هم در روزهایی که همه‌ی مسلمانان در آن‌جا گرد آمده‌اند. آن‌ها نیاز به هدایت ندارند؟»

مرد گفت: «آن‌ها که برای حج در مکه گرد آمده‌اند، هدایتشان را در پیروی از یزید می‌دانند و یزید کسانی را به مکه فرستاد تا امام را در خلوت پنهانی بکشند، همان‌طور که برادرش را کشتند... و اگر امام را در خلوت می‌کشتند، چه کسی می‌فهمید امام چرا با یزید بیعت نکرد؟»

عبدالله گفت: «می‌توانست به یمن برود یا مصر یا به شام برود و با یزید گفتگو کند.»

مرد گفت: «اگر معاویه با گفتگو هدایت شد، فرزندش هم هدایت می‌شود، و اما اگر به یمن یا مصر می‌رفت، سرنوشتی جز آن‌چه در مکه برایش رقم زده بودند، نداشت. اما حرکت او به کوفه، آن هم با اهل بیت، بیش از هر چیز یزید را از خلافتش به هراس خواهد انداخت و مسلمانان را به فکر.»

خواست برود. لختی مکث کرد و دوباره رو به عبدالله برگشت و گفت:

«و اما من! هرگز برای امام خویش تکلیف معین نمی‌کنم، که تکلیف خود را از حسین می‌پرسم. من حسین را نه فقط برای خلافت، که برای هدایت می‌خواهم. و من... حسین را برای دنیای خویس نمی‌خواهم، که دنیای خود را برای خسین می‌خواهم. آیا بعد از حسین کسی را می‌شناسی که من جانم را فدایش کنم؟»

و رفت. عبدالله مات ماند. وقتی مرد دور شد، عبدالله لحظه‌ای به خود آمد. برگشت و اسب خویش را آورد و مرد را صدا زد:

«صبر کن، تنها و بی مرکب هرگز به کوفه نمی‌رسی!»

مرد ایستاد و افسار اسب را گرفت و گفت:

«بهای اسب چقدر است؟»

«دانستن نام تو!»

مرد سوار بر اسب شد:

«من قیس بن مسهر صیداوی هستم، فرستاده‌ی حسین بن علی!»

و تاخت...

................................................................................................

از «نامیرا»، نوشته ی صادق کرمیار/ نشر نیستان

/ 7 نظر / 8 بازدید
سیدمرتضی

سلام چه عجب

میثم امیری

سلام و رحمه‌الله دوستانِ بزرگوار چند نکته پیرامونِ وبلاگ‌تان عرض می‌کنم؛ البته مطابقِ عادتم صریح و بی‌پوشیه. 1. از انتشارِ بلافاصله‌ی نظرات بپرهیزید. یعنی مکانیسمی را انتخاب کنید که ابتدا نظر به رویتِ شما برسد و بعد تاییدش کنید. چرا که ممکن است یک آدمِ بی‌جنبه‌ای مثلِ من، تهمت و افترا و یا حرفِ لغوی را این‌جا نوشت و بلافاصله منتشر کرد. خوب شما هم مسوول‌اید وقتی یک حرفِ بدی را این‌جا، در نظرات منتشر می‌کنید. البته منظورم نقد نیست، منظورم توهین و افترا است. مثلا من می‌گوییم عجب آدمِ ابله‌ای است فلانی. این جمله مصداقِ بارزِ توهین است. بنابراین نباید منتشر شود، و یا با حک و اصلاح باید انتشار یابد. بالاخره شما مسوول هستید و حتما نسبت به این مساله بازاندیشی کنید. من حتی وبلاگ‌های لیبرال‌ها را هم دیده‌ام که اجازه‌ی انتشارِ بلافاصله‌ی نظرات را نمی‌دهند. چون حفظِ حدودِ اخلاقی مهم‌تر از آزادیِ بیان است. 2. وقتی می‌خواهید نظرِ میهمان را چاپ کنید حتما اصلِ نظرات را بنویسید. نوشتنِ نظرِ بقیه از خبرگزاری‌ها کارِ زردی است. چون خبرگزاری، در انتقالِ مفاهیم، ملاحظاتِ فکری‌اش را وارد می‌کند. به جای این کار، به وبلاگِ شخص

میثم امیری

سلام و رحمه‌الله دوستانِ بزرگوار چند نکته پیرامونِ وبلاگ‌تان عرض می‌کنم؛ البته مطابقِ عادتم صریح و بی‌پوشیه. 1. از انتشارِ بلافاصله‌ی نظرات بپرهیزید. یعنی مکانیسمی را انتخاب کنید که ابتدا نظر به رویتِ شما برسد و بعد تاییدش کنید. چرا که ممکن است یک آدمِ بی‌جنبه‌ای مثلِ من، تهمت و افترا و یا حرفِ لغوی را این‌جا نوشت و بلافاصله منتشر کرد. خوب شما هم مسوول‌اید وقتی یک حرفِ بدی را این‌جا، در نظرات منتشر می‌کنید. البته منظورم نقد نیست، منظورم توهین و افترا است. مثلا من می‌گوییم عجب آدمِ ابله‌ای است فلانی. این جمله مصداقِ بارزِ توهین است. بنابراین نباید منتشر شود، و یا با حک و اصلاح باید انتشار یابد. بالاخره شما مسوول هستید و حتما نسبت به این مساله بازاندیشی کنید. من حتی وبلاگ‌های لیبرال‌ها را هم دیده‌ام که اجازه‌ی انتشارِ بلافاصله‌ی نظرات را نمی‌دهند. چون حفظِ حدودِ اخلاقی مهم‌تر از آزادیِ بیان است. 2. وقتی می‌خواهید نظرِ میهمان را چاپ کنید حتما اصلِ نظرات را بنویسید. نوشتنِ نظرِ بقیه از خبرگزاری‌ها کارِ زردی است. چون خبرگزاری، در انتقالِ مفاهیم، ملاحظاتِ فکری‌اش را وارد می‌کند. به جای این کار، به وبلاگِ شخص

میثم امیری

آقا من مطلبم ده برابر اینی بود که الان دارد نشان می‌دهد... پس بقیه‌اش کو؟

حر

سلام خیلی وقت بود منتظر بودیم! خداروشکر که مفیدترین وبلاگ هیئتی ها و البته انجمنیها دوباره آپ شد

آ.ب

سلام ورحمت خدا بر شما چه خوب که دوباره به روز شدید!!! کمی تا قسمتی نگران شده بودیم!!! درپناهش