خبر آمد خبری در راه است...

به روزهای پایانی سال نزدیک می شویم ولی گویا نوشتن و تنها نوشتن برای یادآوری دغدغه ها کفایت نمی کند. بچه ها راه دیگری را جستجو می کنند ولی سال رو به اتمام است...

سوال اول؟

چرا باید دغدغه هایمان را به یاد هم بیاوریم؟


فصل دوم:

یا مقلب القلوب و الابصار. یا مدبر الیل و النهار. یا محول الحول و الاحوال. حول حالنا الی احسن الحال.

به ساعت رسمی جمهوری اسلامی ایران، تحویل سال 1390 هجری شمسی در ساعت 2 و 50 دقیقه و 45 ثانیه روز دوشنبه اول فروردین ماه

وارد دهه ی نود می شویم با هزار امید و آرزو، آرزوی رفتن و امید رسیدن. سالی جدید را شروع می کنیم با هزاران دعا و تمنا، تمنای شدن و دعا برای دیگرگونه زیستن. اما همین جا یک نقطه سر خط.

سوال دوم؟

امسال دیگرگونه زیستیم؟ آری یا نه؟ اگر آری چطور و اگر نه چرا؟

 

فصل سوم:

السلام علیک ایها الامام الرئوف یا علی بن موسی الرضا

2 سال از آخرین اردوی مشهد هیات مکتب الشهدای دانشگاه تبریز می گذرد. همیشه همین حدود سال که می شود دلها انگار همگی با یک نوا و ضرب آهنگ می تپند. صدای رضا رضای قلب بچه ها هرجا که باشی باز شنیده می شود. دلها هوس زیارت دارد از همان زیارت های دسته جمعی. هوس دسته سینه زنی شب ها از حسینیه تا حرم. هوس دارالهدایه. هوس دور هم بودن ها و گفتن ها و شنیدن ها...

27 فروردین گویی اولین گام بلند در راه رسیدن به این آرزوی دسته جمعی است.

اردویی دوستانه برای جمع خادمان هیات و اعضای انجمن

السلام علیک ایها الامام الرئوف یا علی بن موسی الرضا

به رسم یاد و خاطره ی دوران دانشجویی برآن شدیم تا به پا بوسی حرم رضوی - در ایام سوگواری مادر آن امام رئوف - برویم تا با خاطره ی فضای هیئت مکتب الشهداء، دلهایمان را در بوستان مشهد رضوی، جلایی دوباره دهیم.....

خبر سریع میپیچد و دلهای مشتاق سر از پا نشناخته دعوت دوستان را پذیرا می شوند و ندای مولایشان را لبیک می گویند.

سوال سوم؟

چه سری است در این دعوت ها و در این دیدارها که دلهایمان را جلا می دهد؟

 

فصل چهارم:

موعد دیدار نزدیک است. باز می لرزد دلم، دستم، باز گویی در هوای دیگری هستم...

نیمه شب 15 اردی بهشت ماه، راه آهن تهران - مشهد. خیل کثیر دوستان که بعد از مدت ها به ملاقات هم رسیده اند. همهمه ای برپاست، آدم یاد صبح روز حرکت کاروان از تبریز می افتد. ماشین های ردیف پشت سر هم و بچه های جا مانده از دوستان که اشک ریزان و نالان تمنای همسفری می کنند و ...

ساعت 2 بعدازظهر. مشهد الرضا - حسینیه موسی بن جعفر. حسینیه ای که برای خیلی ها خاطرات زیادی را تداعی می کند.

و اینگونه سه روز زیارت و دیدار و گفتگو آغاز می شود...

 

/ 7 نظر / 12 بازدید
اصغری

سلام وصددست مریزادبه نویسنده دغدغه مندمتن!قلمتان باعزت ودغدغه هایتان پراز نوروروشنایی!خیلی زیبا مرا به خاطرات سالهای خوش وتکرارنشدنی ایام دانشجویی دانشگاه تبریزبردیدوحسرتی سنگین بردلم نشست که چه قدرپای آرمانهایمان می ایستادیم ودرکنارهمه اختلاف های فکری- که گاه به مشاجراتی سنگین ومردافکن درشوراهای عمومی ونشست ها تبدیل می شد-یک چیز راحاضر نبودیم ازدست بدهیم وآن پای عقیده ایستادن وبهای آن راپرداختن بود!یاد اردوهای مشهد به خیرکه چقدرسر مدعوین ،بحث میکردیم واستیضاح می شدیم که چرا دکتر ...رابه اردوی مشهددعوت کرده اید اوراچه به جلسات مذهبی؟!بماندکه همان گیردهندگان!بعدها سوپرروشنفکرهایی شدندکه ..بگذاریم وبگذریم که اکنون برای من،همه خاطرات آن ایام -تلخ وشیرین-همگی شیرین است وچه تجربه های گرانسنگی بودند برای همه عمرم .بازهم دلتان پرامید وقلمتان پرسودا!

آشنا

اوقات خوش آۀن بود که با دوست به سر رفت باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود پس هرچه از دوست می رسد نیکوست. منتظر شنیدن این خبر در راه مانده ایم!

اصغری

باسلام وخداقوت!درپاسخ به اینکه چه راه حلی دارید؟:دوستان عزیز!هرچنددنیای مجازی توانسته تاحدی ارتباطات دوستانه راحفظ کند(البته فقط تاحدی که بهترازهیچیه!)،اما خرسندی وبهجتی که ازدیدارهای چهره به چهره ی دوستان حاصل می شود،کجا وپشت یک ماشین بی روحی چون کامپیوتر نشستن وگاه ،بی نام ونشان ازهویت،ازهردری سخن گفتن کجا؟!به نظرشما آن موقعها که رودرروی هم گاهی مشاجرات تندی هم می کردیم،محبتها افزونتر بود یا اکنون که شایدخیلی هم لفظ قلم صحبت کنیم وشایدهم کسی کسی رانشناسد؟!واماغرضم اینکه:پیشنهادمیکنم تدبیری بیندیشیم که هرماه یاهردوماه یکبار،درمکانی جمع شویم ودرعین تجدیددیدارها،سلسله بحثهای منسجمی راکه چندقدمی ازمباحث سالیان پرهیجان دانشجویی مان!جلوترو عمیق ترباشد، راه بیندازیم.البته اگرهمه دوستان همکاری کنند وبه خودزحمت دهند که ازجیب مبارکشان کم کنند وسالن یاحسینیه ای اجاره شود(برای همان یک روز درماه یا دوماه)،مطلوب خواهدبود.راجع به چگونگی تشکیل جلسات میتوان بعداز اظهارنظر دوستان درکلیت این پیشنهاد،صحبت کرد.سربلند باشید.یاحق!

یاس

سلام دیر زمانی است که دیگر این دعدغه ها جای خود را به روزمرگی و گذر زمان داده است.به نظرم باید بپذیریم که مجموعه دچار رکود شده است.و هر لحظه به پایان خود نزدیک میشود.انگار که هرچه تلاشها بیشتر میشود نتیجه ی کمتری به دست میدهد این را میتوان از نتایج برنامه های اخیر استنباط کرد.به نظرم راه حل خود دستان مجموعه هستن که باید غبار این روزمرگی را از دل بزدایند وگرنه تلاش این گروه قلیل راه به جایی نخواهد برد

رت ت س

به نظر من دیدار های رودر رو تنها راه برای زنده نگه داشتن این گروه هست و تا اونجایی که دیدیم تقریبا اکثریت بچه ها برای اینکه همو ببینن تمام تلاش خودشون رو میکنن که خودشون رو به جمع برسونن حتی اونهایی که دچار روزمرگی شدن

بابک فرهمندشاد

معرفت محمد حسن عزیز همیشه قابل ستایش بوده و هست هم او بوده که با تمام مشقت های زندگی ماشینی امروز سعی در نزدیک کردن قلوب دوستان گذشته دارد