آفتاب در محاق

***
تو پسرِ دخترِ رسولِ خدایی! پس جانشین نیستی، جانشینی از پدر می رسد نه مادر.

موسی گفت: قرآن که خوانده ای. دیده ای نوشته است: وَ مِن ذُریته داوودَ و سلیمانَ ... و عیسی؟ عیسی پدر داشت؟ از مریم، پیامبری را به ارث برد. ماهم به ارث بردیم از فاطمه.»

 
***
به کوفه که رسید، خبر دادند مغازه ات رادزد زده. چهل دینار ضرر. نامه امام دستش بود، باید می رساند به علی بن حمزه. پیدایش که کرد نامه را داد. علی شروع کرد به خواندن. سرش را بلند کرد و از مرد پرسید: « به شما دزد زده؟»
-          بله.
-          هرچه داشتی برده؟
-          بله.
-          چقدر ضرر کرده ای؟
-          چهل دینار.
اشک توی چشم های علی جمع شد. نامه امام را بلند خواند.
-          « قیمت مالی را که از دست داده به او بده. چهل دینار است.»

 
***
عید بود. لشکریان منصور می آمدند برای تبریک گفتن به امام. هرکدام یک هدیه. آخر از همه پیرمرد موی سفیدی آمد. بدون هدیه. فقیر بود، چیزی نداشت بیاورد. گفت :« سه بیت شعر برای جدتان، حسین ، گفته ام. میخواهم هدیه کنم به شما. بخوانم؟»
-          البته، بخوان!
شروع کرد به خواندن. تمام که شد امام لبخند زد و گفت: « هرچه برایم آورده اند بخشیدم به تو! مال خودت!»


***
بیل می زد و عرق می ریخت. رفتم جلو پرسیدم: « پس کارگرهایتان؟ نیامده اند؟»
خندید. گفت:« کارگر میخواهم چکار، وقتی آدم هایی بهتر ازمن بیل زده اند؟ »
-          بهتر از شما؟
-          بله. رسول خدا، امیرالمومنین، امام حسن، امام حسین، امام سجاد، امام باقر، پدرم امام صادق! نمی دانستی کشاورزی کار بهترین بندگان خداست؟

 
***
مرد پرسید: « راست می گویند خدا هشت رمز از رموز الهی را نازل کرده که چهارتایش به زمین رسیده و چهارتایش در آسمان است؟ این رموز چیست؟ شما می دانید؟ برایم می گویید؟ »
امام جواب داد : بله می دانم. چهار تایش را برایت می گویم. چهارتایش هم مخفی می ماند تا زمانی که قایم ما ظهور کند. می دانی که کیست؟ نهمین فرزند از نسل حسین. هم نام پیامبر. دوازدهمین امام.
رمز اول توحید است؛ لا اله الا الله وحده لا شریک له. رمز دوم پیامبر اسلام است؛ محمد صلی الله علیه و آله. رمز سوم ما اهل بیت هستیم؛ از پیامبر تا مهدی. رمز چهارم شیعیان ما. ما از رسول خداییم و رسول خدا از خدا. اعتقاد به اینها مایه نجات است. این چهار رمز از هشت تا. بقیه اش بماند تا زمان مهدی.»

 

***
نامه نوشت به امام:« از وزیر هارون بودن خسته شده ام، می خواهم استعفا بدهم، اجازه می دهید؟»
امام نوشتند:« علی جان! شاید ندانی چقدر دوستت دارم، با اینکه وزیر هارونی! سرِ کارت بمان که ماندنت به نفع ماست. هوای شیعیان را داشته باش. ظلمی در حقشان نشود. من هم قول سه چیز را به تو می دهم: تا آخر عمرت در هیچ زندانی اسیر نشوی. تیزی هیچ شمشیری به بدنت نخورد. گرسنگی هم نکشی! علی جان! اگر توانستی مومنی را شاد کنی، خدا را شاد کرده ای. رسول خدا را شاد کرده ای و مرا!»
حالا خیال علی بن یقطین راحت شده بود.


***
فضل آمده بود به زندان، پیغام هارون را برساند به امام. دید نماز می خوانند. منتظر ایستاد. نمازشان که تمام شد، به فضل نگاه هم نکردند، دوباره تکبیر گفتند و نماز بعدی شروع شد. نماز پشت نماز، بدون اعتنا به فضل.
خسته شد. گفت:« چه قدر نماز می خوانید؟ یک لحظه هم به من نگاه کنید. هارون گفته بگویم درباره شما اشتباه می کرده تازه فهمیده اما، می خواهد برای همیشه بمانید پیشش. من را هم مامور کرده از شما پذیرایی کنم. حالا هم اگر چیزی نیاز دارید بگویید. می آورم.»
امام گفتند: « من اهل ذلت و خواهش نیستم که از شما چیزی بخواهم.»
منتظر جواب فضل نشدند. ایستادند به نماز: « الله اکبر!»

/ 10 نظر / 7 بازدید
شامحمدی

شاید یادمون میره گوهر محبت به اهل بیت احتیاج به مواظبت داره

اصغری

واقعا آدم بعضی وقتها دلش برای مسلمان خوب بودن که اسطوره هایی چون موسای کاظم دارد که زیبایی وکرامت ازاسمش میبارد-فروخورنده خشم-تنگ می شود!.خداعاقبت همگی مان راکه ادعای مسلمانی وشیعه بودن داریم به خیرکند.التماس دعا

فردین

یل می زد و عرق می ریخت. رفتم جلو پرسیدم: « پس کارگرهایتان؟ نیامده اند؟» خندید. گفت:« کارگر میخواهم چکار، وقتی آدم هایی بهتر ازمن بیل زده اند؟ » - بهتر از شما؟ - بله. رسول خدا، امیرالمومنین، امام حسن، امام حسین، امام سجاد، امام باقر، پدرم امام صادق! نمی دانستی کشاورزی کار بهترین بندگان خداست؟

علیرضا نقی زاده

سلام دو مطلب یکی اینکه اگر امکانی باشد که دوستان بازدید کننده این وبلاگ بتوانند در این محل در موضوعات مختلف اطلاع رسانی کنند، فواید عدیده ای خواهد داشت. حالا دوستان فکری برای این موضوع بکنند ولی من نقدا اطلاع رسانی خود را در این قسمت انجام می دهم. هر زمان هم فکری برای این قضیه شد ما از آنجا هم استفاده می کنیم و دعا به جان مسببان. حالا اطلاع رسانی من: 1- شرکت ما به بازاریاب حرفه ای نیازمند هست و همچین کسی درآمد خیلی خوبی می تواند در شرکت ما داشته باشد. 2- به یک یا دو نفر آقا مجرد جهت همخانه شدن در محدوده میدان جمهوری نیازمندیم. جهت کسب اطلاعات بیشتر با شماره 09123639385 تماس حاصل فرمایید. با تشکر علیرضا نقی زاده راستی مطلب دوم موند الان هم دیگه حسش نیست مگه اینکه ده نفر اس ام اس بدند و ازم بخوان که بنویسمش

حسان

سلام 12 سال از واقعه دانشگاه تبریز می گذشت ، فرصت خوبیست خاطرات و نطرات خودمان را در اینباره جایی مطرح کنیم. زمان زیادی گذشته و می توانیم بدور از هیجانات در باره آن روز عوامل آن و عواقب آن گفتگو کنیم. از حسن آقا می خواهم در صورت امکان یک متن مستقل در باره این موضوع تهیه کنند. در هر حال فکر می کنم یکی از مهمترین وقایع دوران تحصیل بود.

دیهمی

بسیار با پیشنهاد حسان موافقم و به نوبه خود دوستان را ترغیب می نمایم.حتی اگر شده در فضا های خصوصی تر .که بسیار نیاز به بیان خاطرات می باشد ما خودمون که دانشجوی دانشگاه تبریز بودیم تو انجمن و هیئت هم بودیم و به نوبه خود نقشی داشتیم اطلاعات جامعی نداشتیم چه برسد به دیگران. و حال وظیفه گذشته گان است که اطلاع رسانی نمایند موفق باشید.

باران

سلام. هميشه خدا اينجا كه سر ميزنم؛مدتي كوتاه دور ميشوم از همه ي آنچه كه مرا به خود مشغول ساخته... خدا يارتان...

ابراهیم عباسی

سلام اقای بحرینی.بدون تعارف استفاده کردم.اگر میشود مطالبتون را زود به زود به روز کنید.(این اولین بازدیدم بود)

دیهمی

تقابل دین اخلاقی و دین احکامی در کتاب قانون.

یاس

سلام هر بار با شوق و ذوق و اینکه یه مطلب جدید زدید وارد اینترنت میشم ولی...اگه ایندفعه بیام و به روز نباشه خودم فیلترش میکنم این یه تهدید کاملا شوخی بود خواهش میکنم به روزش کنید