سال نو می‌شود. دل ما چه؟

اما این روزها با همه استرس‌ها و روزهای پر ازدحامش، لذتی با خود دارد؛ لذت گرفتن نتیجه از کارها، جمع بندی یک سال، محک زدن توانایی‌ها و برنامه‌ریزی برای سال بعد، انتظار رسیدن روزهای دیگر با شرایط دیگر در سال دیگر...

انگار این روزها به اندازه ی همه ی سال اهمیت دارند؛ فرصت‌هایی که بیش از همیشه ارزشمند و مغتنم اند... شاید همین که باز در ادامه مطلب، آن دوست نوشته بود که: "به نظرم راه حل، خود دوستان مجموعه هستند که باید غبار این روزمرگی را از دل بزدایند وگرنه تلاش این گروه قلیل، راه به جایی نخواهد برد."!

فکرم رفت تا زمستان 1385، رفت تا تبریز، تا دانشگاه، تا مقابل ساختمان مرکزی. همان جایی که الان شده یک خاطره ی مشترک دور، برای تمام مخاطبان این چند خط. هیاتی ها از سال 69 تا انجمنی ها از نمی دانم کی و چه تاریخی!

فکرم رفت تا رسید جلوی پله ها. برف باریده بود و هوا سرد. زمین گوشه گوشه اش به سفیدی می زد و دل آسمان به سیاهی. فکرم همان جا ماند جلو پله ها. آخر خبری اصلی همان جا جلو پله ها در جریان بود. مثل روزهای دسته محرم، مثل روزهای حرکت برای مشهد، مثل ماه رمضان و شب های قدر، مثل تمام میلادهایی که میزبان جشنهای ما نمازخانه شهید شفایی بود...

/ 2 نظر / 5 بازدید
رت ت س

پس اینها عکس های پشت صحنه نصب تابلو هیئته؟ چه جالب

یاس

سلام‘ یادمه یکی از دوستان هیاتی یک بار میگفت:اگر در دوستی هایمان هیچ باری نباشد و نتوانیم به رشد یکدیگر کمک کنیم.دیر یا زود این رابطه به پایان میرسد و دوستیهایمان غربال میشود."حال که با خود فکر میکنم میبینم چقدر خوب و به جا گفته اند.چرا که وقتی برمیگردیم و به بقای ارتباط هیاتیها و انجمنیها طی بیست سال گذشته نگاه میکنم میبنم که چیزی که ارتباطشان را تا کنون مستحکم نگه داشته است همان بار معنوی و دغدغه ی کمال آنها بوده است.که باعث میشده اینقدر روابط مستحکم باشد نه صرفا سلام و احوالپرسی های دوستانه.ولی در حال حاضر میبینیم هر چه جلوتر میرویم چون احساس نیاز به تبادلات دغدغه ها نمیکنیم.روابط سست تر میشود.کاش قدر این جمع را بدانیم...