سال نو می‌شود. دل ما چه؟

به نام خدا

 

وقتی در نظرات خواندم که نوشته شده بود: "دیر زمانی است که دیگر این دغدغه ها جای خود را به روزمرگی و گذر زمان داده است" و اینکه مجموعه دچار رکود شده و به پایان خود نزدیک می شود... یادم آمد به این روزهای آخر اسفند. روزهایی که به نظرم سخت نفس گیرند. انگار همه چیز بیش از همیشه ی ایام، شتاب می‌گیرد. همه جا شلوغ است، همه ی کارها باید تمام شود، همه چیز باید نو شود، تمیز شود، حساب ها باید صاف شود...

بعد خوب که نگاه کردم دیدم این ماجرای هر سال ماست! هر سال این روزها پر از تنش است؛ گاهی کلافگی و گاهی نگرانی از اینکه: یعنی می‌شود همه کارها را جمع کرد؟ حساب که میکنی انگار به اندازه همه ی سال این ماه آخر، بهره‌وری و نتیجه دارد!

انگار این ماه، ماه معجزات بشری است!


اما این روزها با همه استرس‌ها و روزهای پر ازدحامش، لذتی با خود دارد؛ لذت گرفتن نتیجه از کارها، جمع بندی یک سال، محک زدن توانایی‌ها و برنامه‌ریزی برای سال بعد، انتظار رسیدن روزهای دیگر با شرایط دیگر در سال دیگر...

انگار این روزها به اندازه ی همه ی سال اهمیت دارند؛ فرصت‌هایی که بیش از همیشه ارزشمند و مغتنم اند... شاید همین که باز در ادامه مطلب، آن دوست نوشته بود که: "به نظرم راه حل، خود دوستان مجموعه هستند که باید غبار این روزمرگی را از دل بزدایند وگرنه تلاش این گروه قلیل، راه به جایی نخواهد برد."!

فکرم رفت تا زمستان 1385، رفت تا تبریز، تا دانشگاه، تا مقابل ساختمان مرکزی. همان جایی که الان شده یک خاطره ی مشترک دور، برای تمام مخاطبان این چند خط. هیاتی ها از سال 69 تا انجمنی ها از نمی دانم کی و چه تاریخی!

فکرم رفت تا رسید جلوی پله ها. برف باریده بود و هوا سرد. زمین گوشه گوشه اش به سفیدی می زد و دل آسمان به سیاهی. فکرم همان جا ماند جلو پله ها. آخر خبری اصلی همان جا جلو پله ها در جریان بود. مثل روزهای دسته محرم، مثل روزهای حرکت برای مشهد، مثل ماه رمضان و شب های قدر، مثل تمام میلادهایی که میزبان جشنهای ما نمازخانه شهید شفایی بود...

اما آن روز خبر، هیچکدام از اینها نبود! یک تابلوی بزرگ با زمینه آبی رنگ که رویش نوشته شده بود هیات مکتب الشهداء. انگار هیاتی روی زمین مانده بود و بچه هایی پروانه وار دور آن میچرخیدند تا بلندش کنند و بالایش ببرند! درست جایی جلو پله ها اما نه پائین که بالا در اوج!

 

آن تابلو اگرچه جسمی و جامدی بیش نبود ولی انگار برای بچه ها جان داشت، حرمت داشت، ارزش داشت. بخشی از وجودشان بود انگار. تا اینکه طاقت از کف رفت. قلمو آوردند و رنگ و یک لیست از شورای هیات سالهای قبل. یکی شد مسئول و شروع کردن به نوشتن سال به سال، نفر به نفر!

 

افسر، قربانی، حسین زاده، دیداری، ملازاده، زائری، بهزاد نسب، حسینی، نجف آبادی و...

تابلو حرمت داشت بخاطر نام ام الائمه حضرت زهرا (س) و نام ها. چه آنهایی که نوشته شد و چه آنهایی که نوشته نشد، به همین واسطه عزیز شدند...

 

آیا وامدار و امانت دار خوبی برای این عزت بودیم پس از این سال ها و بعد از آن روزگار؟؟؟ نمی دانم!

 

همه چیز اولش سختی‌هایی دارد. تولد، راه رفتن، حرف زدن، مدرسه رفتن، ادامه تحصیل، ورود به کار، ازدواج، زندگی... به همین دلیل همه چیز اولش جسارت پذیرش می‌خواهد. وقتی کوچک‌تریم با آغوش باز به سمت تغییر می‌رویم.

 

هرچه بزرگ‌تر می‌شویم و عاقل‌تر و با تجربه‌تر، اینرسی‌مان بیشتر می‌شود برای شروع انگار. اما هر شروعی در سن بالاتر با سختی‌های بزرگ‎تر، شیرینی‌های خاص خودش را دارد؛ یک جور حس زندگی و نشاط دوباره برای ادامه راه...

 

کاش این روزهای آخر سال، این ادامه ی در راه مانده را دریابیم و دوباره شروع کنیم...

  
نویسنده : ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٧