خبر آمد خبری در راه است...

به نام خدا

سلام

 

بخش اول:

آنچه گذشت...


فصل اول:

اردی بهشت سال 1389

سلام روزگاری ما یکدیگر را می دیدیم. با هم زندگی می کردیم و مشورت هامان با هم بود. دغدغه های مشابهی داشتیم. ما هر روز همدیگر را می دیدیم. ولی مدتی است کمی از هم بی خبریم. گویا زمان فارغ التبریزیمان گفته ایم دیدار به قیامت. اینجا را بحرینی پیشنهاد داد و علیپور، روزی که من همراهشان بودم. قرار شد اینجا جایی باشد تا بیشتر یکدیگر را ببینیم و باز دغدغه هایمان را به یاد یکدیگر آوریم.

و اینگونه" ای دل غافل " متولد شد. دغدغه مندی می شود شرط حیات وبلاگ و باوری برای بودنش. هفته به هفته و ماه به ماه صاحبانش می نویسند. از شباهت قلب ما با قلب محمدپارسا تا شستن چشم ها و دیگرگونه نگریستن. از التماسی که کاش شنیده شود تا غریب بودن حضرت در خیابان ولی عصر! از امام موسی صدر تا نامیرا و مردی از جنس نور و ....!


به روزهای پایانی سال نزدیک می شویم ولی گویا نوشتن و تنها نوشتن برای یادآوری دغدغه ها کفایت نمی کند. بچه ها راه دیگری را جستجو می کنند ولی سال رو به اتمام است...

سوال اول؟

چرا باید دغدغه هایمان را به یاد هم بیاوریم؟


فصل دوم:

یا مقلب القلوب و الابصار. یا مدبر الیل و النهار. یا محول الحول و الاحوال. حول حالنا الی احسن الحال.

به ساعت رسمی جمهوری اسلامی ایران، تحویل سال 1390 هجری شمسی در ساعت 2 و 50 دقیقه و 45 ثانیه روز دوشنبه اول فروردین ماه

وارد دهه ی نود می شویم با هزار امید و آرزو، آرزوی رفتن و امید رسیدن. سالی جدید را شروع می کنیم با هزاران دعا و تمنا، تمنای شدن و دعا برای دیگرگونه زیستن. اما همین جا یک نقطه سر خط.

سوال دوم؟

امسال دیگرگونه زیستیم؟ آری یا نه؟ اگر آری چطور و اگر نه چرا؟

 

فصل سوم:

السلام علیک ایها الامام الرئوف یا علی بن موسی الرضا

2 سال از آخرین اردوی مشهد هیات مکتب الشهدای دانشگاه تبریز می گذرد. همیشه همین حدود سال که می شود دلها انگار همگی با یک نوا و ضرب آهنگ می تپند. صدای رضا رضای قلب بچه ها هرجا که باشی باز شنیده می شود. دلها هوس زیارت دارد از همان زیارت های دسته جمعی. هوس دسته سینه زنی شب ها از حسینیه تا حرم. هوس دارالهدایه. هوس دور هم بودن ها و گفتن ها و شنیدن ها...

27 فروردین گویی اولین گام بلند در راه رسیدن به این آرزوی دسته جمعی است.

اردویی دوستانه برای جمع خادمان هیات و اعضای انجمن

السلام علیک ایها الامام الرئوف یا علی بن موسی الرضا

به رسم یاد و خاطره ی دوران دانشجویی برآن شدیم تا به پا بوسی حرم رضوی - در ایام سوگواری مادر آن امام رئوف - برویم تا با خاطره ی فضای هیئت مکتب الشهداء، دلهایمان را در بوستان مشهد رضوی، جلایی دوباره دهیم.....

خبر سریع میپیچد و دلهای مشتاق سر از پا نشناخته دعوت دوستان را پذیرا می شوند و ندای مولایشان را لبیک می گویند.

سوال سوم؟

چه سری است در این دعوت ها و در این دیدارها که دلهایمان را جلا می دهد؟

 

فصل چهارم:

موعد دیدار نزدیک است. باز می لرزد دلم، دستم، باز گویی در هوای دیگری هستم...

نیمه شب 15 اردی بهشت ماه، راه آهن تهران - مشهد. خیل کثیر دوستان که بعد از مدت ها به ملاقات هم رسیده اند. همهمه ای برپاست، آدم یاد صبح روز حرکت کاروان از تبریز می افتد. ماشین های ردیف پشت سر هم و بچه های جا مانده از دوستان که اشک ریزان و نالان تمنای همسفری می کنند و ...

ساعت 2 بعدازظهر. مشهد الرضا - حسینیه موسی بن جعفر. حسینیه ای که برای خیلی ها خاطرات زیادی را تداعی می کند.

و اینگونه سه روز زیارت و دیدار و گفتگو آغاز می شود...

 

سوال چهارم؟

به همان اندازه که در کمیته فرهنگی ستاد اردوی مشهد هیات برای پربار کردن برنامه ها و غنی سازی اوقات زائران همراه فکر می کردیم و همیشه یکی از ارکان بحث برانگیز و چالش زا برایمان بود! به غنی سازی این برنامه اندیشیده ایم؟

 

فصل پنجم:

بخشی از دغدغه ها پاسخ داده می شود. بعنوان اولین حرکت می شود برنامه را خوب ارزیابی کرد.

روزها از پی هم می آیند و می روند و باز این مائیم که هر صبح آشفته از اضطراب کار روزانه برمیخیزیم و آنچنان در روزمرگی‌هایمان غرق می‌شویم که آمدن شبی دیگر و گذر روزی دگر از عمرمان را حس نمی‌کنیم.

گاه چنان به تلاش و تکاپو مشغولیم که هدف را از یاد می بریم. مقصد را فراموش می کنیم. اصلا یادمان می‌رود که کی آمده‌ایم؟ چگونه آمده‌ایم؟ راه را چگونه آغاز کرده‌ایم؟ برای چه پا در راه نهاده‌ایم؟ اصلا راه کدام است و بیراهه کدام؟ و درپایان به کجا می رسیم؟ زمان آنچنان شتابان می‌رود که ما را هم، در شتابزدگی خود غرق می کند.

ما به شناور بودن در زمان عادت  کرده ایم.

سوال پنجم:

چرا ما به شناور بودن در زمان عادت کرده ایم؟

 

فصل ششم:

ایام عزاداری سرور و سالار شهیدان فرا رسیده است و باز دلها یاد شبهای محرم افتاده اند. در هر تپش شان حسین حسین را می توان شنید. دسته عزاداری و نماز ظهر عاشورا یادش بخیر.

...چه روزها و ساعات و ثانیه هایی را گذراندیم، کاش از دست نداده باشیمش!

این روز‌ها خدا دست خیلی‌ها را می‌گیرد و از غرقاب زمان بیرون می‌کشد. تا لحظه‌ای بیاسایند، نگاهی بیندازند به آغاز، به راه، به مقصد، و با این نگاه چقدر تلاششان معنا می‌گیرد و راستی می‌یابد. خستگی شان چه راحت تکانده می‌شود!
کاش خدا دست ما را هم بگیرد و در یک نجوای آسمانی از زمان رهامان سازد و درخودش غرقمان کند. کاش دراین روزها ما هم لحظه‌ای درهوای عشق با خدا نفسی تازه کنیم. لحظه ای بیاساییم و نگاهی بیندازیم به آغاز، به راه، به مقصد، که این روزها را خدا برای ما، برای خودش و برای عشق ورزیدن ما به خودش برگزیده است.

 

9 دی ماه و گویی خدا می خواهد که باز این جمع را دور هم ببیند. همت می کنند بچه ها و خدا جوابشان می دهد و یارشان می شود. دومین دیدار میسر می شود و این بار با سبک و سیاقی دیگر...

هدف اول که همانا دیدار است و پاره کردن تارهای روزمرگی که بر تن زندگی ها پیچیده شده، محقق می شود و هدف دوم که همانا یادآوری دغدغه هاست و پیگیری شان...

سوال ششم؟

چیست در این زمزمه های حسین حسین دلها؟

 

فصل هفتم:

و باز به روزهای پایانی سال نزدیک می شویم ولی گویا نوشتن و تنها نوشتن برای یادآوری دغدغه ها کفایت نمی کند. بچه ها راه دیگری را جستجو می کنند ولی سال رو به اتمام است...

 سوال هفتم:

شما برای پاسخگویی به همه ی این سوال ها و کفایت دغدغه ها چه راه حلی دارید؟

دوست دارید بعد از این همه حرف و تعریف و توصیف چه خبری در راه باشد؟

فکر می کنید بشود امسال را با ای کاش و افسوس و اگر و امای کمتری به پایان برد؟

منتظر جواب های شما هستیم...

 

  
نویسنده : ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢