دعای مستجاب، مستجاب شد

این مطلب توسط یکی از دوستان، به مناسبت وفات برادر مستجاب احمدیان، نگارش یافته است:

شاید هیچگاه نوشتن تا بدین حد برایم دشوار نبوده است. نوشتن از خاطره ای دور، که هنوز برایم شیرین است و دارای حلاوت. کاش صاحب اصلی خاطره زنده بود تا قسمت اصلیش را خودش روایت می کرد که صد تاسف برای ما و شیرینی حلاوت سفر برای او، نمی دانم شاید امشب مهمان همان امامی باشد که به قصد شفای جسم و جان به درگاهش بارها روی آورده بود و اکنون شفای لقای حق را نوشیده است:

 ***

سالها قبل، حدود بهار سال 1380 یا 1379 بود اردوی هیئت مکتب الشهدا در مشهد مقدس در حال برگزاری بود بالای پانزده اتوبوس از دانشجویان دانشگاه تبریز، مهمان آن امام رئوف بودند. اما این سفر یک مهمان ویژه داشت. مهمانی که در جستجوی شفای دل بود. او هرچند بیمار بود و دیگر چندان امیدی به درمان پزشکان زمینی نداشت اما با محبتی زاید الوصف به دیدار طبیب صاحب پنجره فولاد آمده بود.

ما به همراه تعدادی از بچه ها، فکری کردیم. اکنون که به دیدار آقایمان آمده ایم و ما را لایق زایر بودنش کرده است چه گوارا خواهد بود سر سفره مهمانیش بنشینیم و از سفره غذایش نیز بهره مند شویم. با این نیت، به دفاتر آستان قدس سر زدیم، جاهای بسیار صحبت کردیم اما همه جا به ما گفتند این غذا، سهمیه آن کس است که روزیش باشد؛ اگر روزی شما باشد به شما نیز خواهد رسید و در غیر این صورت ، کاری از ما بر نمی آید. آخر سر بعد از یافتن آشنا  به روابط عمومی آستان رفتیم، و دوازده غذا سهمیه ما برای اردوی شد. خوشحال به سفره خانه حرم رفتیم و غذا ها را تحویل گرفتیم و سریع به محل حسینیه و آشپزخانه برگشتیم. دم ظهر، نزدیک نهار بود. وقتی به آشپزخانه رسیدیم بچه های تدارکات، دیگ های برنج حسینیه خواهران را، بار وانت کرده بودند و می خواستند به سمت حسینیه موسی بن جعفر حرکت کنند. ما مانده بودیم با دوازده غذا و صدها دانشجو، بهترین روش، پخش غذای تبرکی در بین دیگ های غذا بود تا همگی حداقل ذره ای از این غذای متبرک، منعم شوند. همه غذاها را در دیگها پخش کردیم غیر از دو غذا. این دو، سهمیه آن مهمان ویژه بود و همراه صبورش.

غذاها را برداشیم و به سمت محل ویژه ای که بجه ها، برای مهمانان تدارک دیده بودند حرکت کردیم. زنگ در را که زدیم مستجاب با آن صورت ضعیف و نحیف - اما مقاوم  و نورانی- در را باز کرد. یادم نمی رود وقتی موضوع غذاها را برایش گفتیم و غذا ها را به دستش دادیم، دیدم اشکی نازک در دیدگانش جمع شد. خداحافظی کردیم و برگشتیم.

تا اینجا هرچه گفتم خاطره ما بود اما قسمت اصلی خاطره را بعدها خود مستجاب برایم تعریف کرد. کاش زنده  بود تا خودش آن را می نوشت اما  ... نمی دانم باید اشک ریز رفتن و فوتش باشیم یا خوشحال از رحلت و کوچش به دنیای آرامش و قرار ...

مستجاب می گفت: از وقتی به مشهد آمده بودیم دلم تنگ بود و حیران میان امید و نا امیدی، آخر سر به آقا گفته بودم آقا جانم، اگر قرار است در این سفر  مرا با شفایی همراه کنی و دست پر به دیارم برگردانی مرا نشانه ای نشانم بده که دلم بدان آرام گیرد. در چند روزی که از ابتدای ورود به مشهد می گذشت این بود سخن دلم با ضامن آهو؛ و در آن روز، در نهایت بی قراری و تمنا بودم. تا اینکه شما  با آن غذای ویژه از سفره خانه حضرت آمدید. و دیدم چه نشانه ای نیکوتر از خوان گسترده امام رضا

***

اکنون که نگاه می کنم میبینم همه تقلای ما در آن روزها برای رساندن آن خوان تبرک رضوی، به دست مستجاب بود که دعایش مستجاب شده بود. آخر غذای ویژه ای از حرم برایش ارسال شده بود.

اکنون امروز خود مستجاب، مستجاب شد و پس از سالها صبوری در مقابل آن امتحان بزرگ الهی، معرفت و تلاش در رساندن خیر به دیگران به دیار باقی شتافت و در نبودنش، مراسمش محفل جمع اعضای قدیمی هیئت و انجمن گردید.

مستجاب، روحت شاد و در پناه لطف امام رضا، مشمول آمرزش و غفران الهی.

 ---------------------------------------------------------------------------------------

برادر مستجاب احمدیان از  اعضای انجمن اسلامی و خادمین هیئت در سالهای آخر دهه 70، بعد از مدتها تحمل بیماری و تلاش در راه اندازی فعالیت های خیرخواهانه و جمعی در روز جمعه 21 مرداد 1390، در تبریز به دیار باقی شتافت. و مراسم ختم وی با حضور دوستان سابق در تبریز برگزار شد. مراسم تذکر ایشان روز یکشنبه در مسجد طوبی تبریز برگزار خواهد شد. روحش شاد

  
نویسنده : ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٢